دوران کودکی…

منتشرشده: ژوئن 17, 2009 در بلاگفا

نمی دونم از کجا شروع کنم…چون خیلی یهویی اومد تو سرم که راجع به گذشته بنویسم…

اون موقعها که ۴دست و پا راه می رفتم رو درست یادم نیست!!اما اینطور که شواهد می گن،همه می مردن واسم!!!!!!!!!!!:دی

یه ذره که بزرگتر شدم(۴تا۶ سالگی گویا!)همش تو خونه مامان بزرگم با مسعود بازی می کردم…اونم چه بازیهایی!!همش با توپ بود!می گفت بدو دنبالم اگه توپ و بتونی بگیری بهت جایزه می دم!!اونم که عشق فوتبال(!)خیلی احساساتی بازی می کرد و جو می گرفتش و وقتی دلش واسم می سوخت کاری می کرد تا توپ رو بگیرم…وقتایی هم که می خواست بره بیرون آویزووونش می شدم که بااااید من رو هم ببری!!دوستاشم سوژه بودن خدایی!!پسرن دیگه اون سن همشون جو گیرن!!خلاصه………..اُه اُه آذر جون هم هر وقت میومد خونمون من رو می ذاشت سر کار به خاطر استعدادم تو شمردن!!!منم شروع می کردم و…..!!!!!! ۵۰۰…۱،۲،۳

بزرگتر که شدم دیگه مسعود هم بازیم نبود که!تو جمعشون دیگه جای من ِ فسقلی نبود!!اون زمان دیگه مدل بازی ها مدرن تر شده بود!سعید رو وادار می کردم تا برام رزیدنت ایول بازی کنه و هی بره تا آخرش!!!!منم شیطون تر!!همبازی ها هم عوض شدن…با پدرام و پیمان می شستیم لب باغچه و با تیغ گلای رز،کرمارو از وسط نصف می کردیم!!!وااای.از همه بهتر خونه عمو مصطفی بود!!باربی بازی با پگاه!البته دامنه ی بازیهام با پگاه خیلییییییی وسیع تر بود و بازی های عجیب و جالبی ار خودمون اختراع کردیم!!تخم مرغ شانسی بازی(!)با آرش!!کل وقتمون می رفت سر ِ یار کشی و چیدنشون و….. وقت رفتن!!!!ولی بازی مورد علاقه ی من رزیدنت ایول بازی(!) بود!!منتظر روزی می شستم تا بریم خونه ی خاله پروین تا با پدرام(این یه پدرام دیگه هستش!!) بازی کنیم!!تو اون سن اسم انواع تفنگ رو به لطف بازی رزیدنت ایول می دونستم!!شاتگان و مگنوم و خمپاره و ……هر دفعه تفنگ خوباشو من بر می داشتم!مگنوم مال ِ من بود،کُلت مال اون!در صورت اعتراض هم من می گفتم دیگه باهات بازی نمی کنم!!!(به هر حال بزرگتری گفتن دیگه….!!) و وقتایی که خسته می شدیم از دویدن و زامبی کشتن،می شستیم پای پلی استیشن و من قند تو دلم آب می شد وقتی پدرام زیر ملافه چشماش رو می بست و من با شهامت به مبارزه ادامه می دادم!!!چه دختر شجاعی!!!و کلی کارای دیگه!یادش بخیر…

دیگه وقتی بزرگتر شدم،با خودم فکر می کردم و الآن هم با خودم فکر می کنم که دختری که دوران کودکیش رو با پسرا گذروند و همه همبازیهاش پسر بودن،چطوری انقدر با احساس شده؟!هنوزم یه سری اخلاقای خاصصصص دارم(!) که خیلیاش خوبه خیلیاشم بد!!اما این منم!هر منی هم منحصر به فرده….نمی دونم دیگه چند سال دیگه قراره عمر کنم…دیگه چه چیزایی قراره تو زندگیم ضبط بشه؟….

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. خودت می دونی که... می‌گوید:

    یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که برم تو دوران بچگیام! به خدا خوش بودیم! از زندگی چیزی حالیمون نبود!

  2. خودت می......... می‌گوید:

    در ضمن! از این ساعته خیلی خوشم میاد!!!

  3. خودت میدانی که! می‌گوید:

    منم یکی از همین ساعتارو گذاشتم!

  4. خودت می دونی که... می‌گوید:

    ای بابا… وقتی اس ام اس قطعه انگار یه چیزی کمه!!! راستی! از اس ام اس مسخره تر یاهو مسنجره! همین الان sign in شد، اما add لیستم نبود اصلاً!!!چی بگم…این روزا کلا انگار یه چیزی کمه!!البته این حس ٍ منه!هه!یاهو مسنجرتم عین خودت قاطی داره!ببین…درسم نمیاد…نمی دونم چی رو بخونم )): اوووووووف!!!

  5. خودت می دونی که! می‌گوید:

    بالاخره مسنجرو باز کردم! حتی چت هم کردم! خدارو شکر! البته با بد بختی! پدر بابام اینا در اومد!!!به سلامتی….دلم شووور می زنه نمی دونم چرا….واااای…فردا قلم چی )):ترجیح می دم از این به بعد به جای این اسم ٍخودت می دونی که،اسم خودت رو بگی(باران زده ی پاک)

  6. آفتابی می‌گوید:

    تو واسه کی درد دلاتو گفتی؟حرفایی که هیچ وقت به من نگفتی؟×××خسته شدم از صدای آمبولانس…بسه دیگه….

  7. خودت می دونی که... (باران زده ی پاک!) ای می‌گوید:

    تازه با U92، تونستم برم فیس بوک…!

  8. ايمان كامكار می‌گوید:

    سلام شرمنده به خدا اول اينكه ادمي كه كنكور اره اگه بخواد دانشگاه خوب قبول بشه نمياد وبلاگ به روز كنه اما چون در زمان درس خوندن ادم فكر هزارتا كار مياد توسرش و بعدم همون موقع انجام ميده ميبخشمت…..اما خوب ميدوني من هم دلم براي اون روزا تنگ شده و اينكه هميشهجز روزاي با حسرت زندگي ادمه چون وقتي داحلش هستي چيزي سرت نميشه وقتي هم كه ميفهمي چه روزايي را گذراندي ديگه ….اما ميدوني اين روزا بچه ها را كه ميبينم توي پارك يا هر جاي ديگه اي با هم بازي ميكنن دلم به حالشون ميسوزه البته وقتي يادم مياد كه چه روزاي بدي را بايد رد كنندو الان يادم افتاد كه خودم چقدر گرفتارم اميدوارم كه ديگه از ماه و ستاره برام خبري نباشه توهم دعا كن شايد حالا كه ياد كودكي افتادي دعاهات زودتر براورده بشه موفق باشيسلام.دشمنتون شرمنده…راستش آدمی که کنکور داره وقتی می بینه معلماش از خودش بی خیال ترن و مثلا فیزیک ترمودینامیک و نور و آینه و ……………………….. رو کلا درس ندادن،کلا بی خیال کنکور 88 می شه و میاد اینجا درد دل می کنه….شاید بتونه 89 یه کاری بکنه…به امید خدا…خلاصه اینکه …..1سال از عمرم به خاطر ____ از بین می ره…به هر حال…اینم جزو سرنوشته…شکر!دقیقا دل من هم می سوزه!همین خواهر خودم…واسش یه چیزی نوشتم شاید گذاشتم اینجا….وقتی یه خورده عقلش رسید بخونه…!خلاصه…دعا می کنم…(چه خبر؟!خیلی وقته بی خبرم ازتون…)مرسی که سر زدین بعد از مدتها…خوشحال شدم

  9. پرهام می‌گوید:

    سلام. خوبی؟ چه کودک جالبیخوب بود. بایسلام.مرسی!جالبی از خودتونه!!!!!!ممنون

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s