همیشه دوست داشتم بهترین ها مال من باشن!!
شاید چون از وقتی یادم میاد، بهترین مامان و بابای دنیا رو دارم… و تا هر جایی که تونستن، بهترین ها رو برام خواستن و برام فراهم کردن… (لوس نکردنا :دی)
این اخلاق و روحیه از بچگی رو من موند!! از همون موقع، دوست داشتم بهترین اسباب بازیها، باربی ها، مال من باشن!
وقتی با آرش تخم مرغ شانسی بازی (یک بازی اختراعی ما :دی) می کردیم، دوست داشتم کاری کنم که تو ده بیست سی چهلی که می کردیم، بهترین عروسک ها و موتورهای خوشگل تر بیفتن تو لشکر من!!
با پدرام که رزیدنت ایول (دوباره اختراعی خودمون!) بازی می کردیم، دوست داشتم یه جوری بپیچونمش تا بهترین اسلحه و تجهیزات مال خودم باشن!! همیشه من تصمیم می گرفتم!! خیلی لوس بودم :دی تا پدرام تو بازی هامون یه مخالفتی می کرد، می گفتم : قهر می کنمااا … دیگه باهات بازی نمی کنما! اون هم زود می گفت نـــه ببخشید! باشه قبول!!! و روند بازی اونی می شد که من می خوام!!!!!
بزرگتر که شدم خیلی خیلی بهتر شدم، اما هنوز بهترین ها رو می خواستم…بهترین شاگرد کلاس باشم، بهترین دوست باشم، بهترین دوستها رو داشته باشم، بهترین تراز رو بیارم، بهترین رتبه…..بهترین دانشگاه…..بهترین یااار…….. امـــّا خوب ! دیگه می دونستم که نمی تونم!! دیگه قدرت کودکی رو نداشتم!! نمی تونم به سادگی گذشته ها بهترین ها رو داشته باشم!! زندگی داشت حالیم می کرد که دیگه بسه! پررو شدی! یه کم عذاب بکش!!! حسرت بخور که دیگه بهترین ها برات رخ نمی دن! ناراحت باش حالا حالاها که بهترین رتبه رو نیاوردی، بهترین دانشگاه بیخ گوشته و تو باید فقط از کنارش رد شی!!بگذری…. دیگه بهترین آدما مثل کودکی تو نیستن! عوض شدن! و حتی اگه بهترین آدمی هم باشه، دیگه مال تو و تو زندگی تو نیست!! هر کسی، هر دوستی، بالاخره یه جای کارش می لنگه و اونطوری نیست که بخوای! مثل بچگیت هم نمی تونی قهر کنی، لوس بشی و اون بشه بهترین همبازی تو!!! اونطوری نیست دیگه … دماغت بسوووزه!!!
باشه … منم دیگه فهمیدم که بهترین ها رو ندارم…این شد که تصمیم گرفتم خودم بهترین باشم…بهترین باشم برای بقیه…اطرافیانم…دوستام…اما فکر اینکه آیا ارزشش رو داره؟ … من رو یه کم تو این مسیر «بهترین بودن» کُند می کنه!